عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

همایش شیر خوارگان حسینی

السلام علیک یا علی اصغرعلیه السلام طفل عطشان مرا خنده به رویش مزنید       تیرِ زهرین شده را زیرِ گلویش مزنید اصغرم تشنه و بی تاب شده در بغلم      طفل بی تاب مرا ضربه به سویش مزنید ای خدا بی خبران دل نگران است رباب          تیر بر حنجره ی طفلِ نگویش مزنید سارینا جون، هر سال جمعه اول محرم یه همایشی با عنوان شیر خوارگان حسینی بر پا میشه که همه بچه ها با ماماناشون به یاد تشنگی و مظلومیت حضرت علی اصغر شرکت می کنن.    خدارو شکر که امسال خداوند تو رو صحیح و سالم به من و بابایی هدیه داد و من هم با سارینا جون تونستم...
18 آذر 1390

سارینای نازم...

  زیباترین، قشنگترین ، بهترین رویای مامان و بابا سارینای نازه جیگر طلا یکی یکدونه، چراغ خونه، ناز نازدونه،  گل گلخونه     عزیزتر از جونم ایشالا همیشه لبت خندون باشه و دلت شاد و از غم و غصه  به دور...       ...
11 آذر 1390

سارینا و سرماخوردگی

عسلم، اگه دست من و بابایی به این سرماخوردگی برسه خفش می کنیم. الهی این سرماخوردگی بمیره که از اول پاییز گیر به این دخترم داده و سارینا جونم برای بار دوم هم سرما خورد... الهی مریضی برای من باشه و تو همیشه سالم باشی. دل ندارم سارینای مریض و بی حال رو ببینم، خودت مقصری که از همان روز اول من و بابایی رو به سارینای شاد و شنگول عادت دادی... چند شب پیش (شنبه شب) که خونه بابایی حسین شان بودیم، موقع شام خوردن ناگهان شروع به گریه کردن کردی و هرکاری که کردیم ساکت نشدی ، من و بابایی شام خوردن رو نصفه رها کردیم و سریعا به طرف خونمون اومدیم. توی راه تو ماشین خوابت برد و خونه که رسیدیم به آرامی تو رو به رخت خوابت رس...
10 آذر 1390

سارینا و سفره شام...

چند روز قبل ، درست اول آذر ( هفته اول هشت ماهگی ات ) وقتی داشتم سفره شام را آماده می کردم ، دوباره سارینا خانوم با دیدن سفره بال در آورد و با سرعت بالایی به طرف سفره اومد. من و بابایی هم دوباره تو این فکر بودیم که چگونه میتونیم با وسیله ای سرت رو گرم کنیم تا بتونیم شاممان رو بخوریم و سارینا سفره رو به هم نریزه. ولی دیدیم هر کاری می کنیم، سرگرم نمی شی و تمام حواست به سفره هست که یه لحظه فکری به ذهنم اومد . یه ظرف نشکنی رو برات آوردیم و یه کمی برنج تو اون ظرف ریختیم و بهت دادیم ، چون دیگه می دیدی که غذا خوردنت مثل من و بابایی شده، سرت تا مدت ها گرم بود و با دونه های برنج کلی بازی کردی و بعد مدتی توی یه ظرف کمی برات...
8 آذر 1390

اولین برف پاییزی و سارینا

گل مامان، چند روز پیش یعنی جمعه، ٤ آذر ماه بعد از مدت ها اولین برف پاییزی اومد. از وقتی که پاهای کوچولوت رو تو این دنیا گذاشته ای، اولین بار بود که برف می بارید و سارینا عسل تو خونمون بود.   بابایی که اول صبح بیدار شده بود و برف رو دیده بود، من رو خبردار کرد. خیلی منظره قشنگی بود و همه چیز سفید شده بود ولی سارینا جونم خواب بود . خیلی دلم می خواست که بیدارت کنم تا برف رو ببینی ولی دلم نیومد. بنابراین سارینا جونم نتوست برف رو ببینه. می دونم که اگر بیدار بودی و برف رو برای اولین بار می دیدی، مثل همیشه چشمات رو گرد می کردی و با حالت تعجب آمیز به برف ه...
8 آذر 1390

سارینای کدبانو...

عسل مامان، از اواخر 7 ماهگی ات کاملا راه آشپزخونه رو یاد گرفته بودی. الان هم که بعضی مواقع  توی هال تنها می مونی و مامانی رو می خواهی، سریعا راهت رو به طرف آشپزخونه کج می کنی. چند روز پیش که توی اتاق برای کاری رفته بودم از دور می دیدم که متوجه تنهایی ات توی هال شده ای و داری یه کمی نق می زنی و من تا رفتم که کارم تموم بشه یه چند دقیقه ای طول کشید و وقتی اومدم توی هال نبودی و فکر کردم که شاید طبق معمول زیر میز ناهار خوری هستی ولی اونجا هم ندیدمت و یه لحظه از صدای گریه ات متوجه شدم که توی آشپزخونه هستی.   دیگه من چه توی اتاق یا جای دیگه باشم و خلاصه جلوی چشمت نباشم و بفهمی، سریعا به طرف آشپزخونه می...
5 آذر 1390

سیر و گردش با ماشین سارینا...

2 روز پیش (3/9/90) که پنج شنبه بود و ناهار خونه عمه احترام دعوت بودیم، بعد از مدت ها بابایی زود از سر کار به خونه اومد و تصمیم گرفتیم که پیاده به خونه عمه شون بریم که بتونیم سارینا رو با کالسکه اش ببریم. هوا خیلی سرد بود به همین خاطر لباس های گرمت رو تنت کردم و سه نفری حرکت کردیم . خیلی با تعجب به اطرافت نگاه می کردی و هر چی هم صدات می کردیم از خنده خبری نبود و فقط به ماشین ها و آدم ها و سبزه ها با تعجب نگاه می کردی، مثل اینکه اولین بار بود که از این زاویه به اطرافت نگاه می کردی.  هر چی رو که توجه ات رو خیلی جلب می کرد بابایی یه کمی می ایستاد که تو به اون نگاه کنی و بعد از چند ثانیه راه می افتادیم. این هم یه عکس که با...
5 آذر 1390

نقشه خطرناک سارینا...

عسلم، یه مدتی هست که  به ساعت روی میز تلویزیون گیر داده ای و حتی یه روز که از دور کنترلت کردم، متوجه نقشه ات برای رسیدن به ساعت شدم. روی میز تلویزیون یه رو میزی کوچیک است که آویز داره، و روی طبقه اول و روی این رو میزی یه ساعت هست. نقشه ات از این قرار بود که با نیم خیز شدن خودت رو به طبقه وسطی می رسوندی و برای اینکه نمی تونستی به طبقه اول برسی، با کشیدن آویزها ساعت رو به لبه میز می کشوندی، که من متوجه کارت شدم و سریعا خودم رو بهت رسوندم و اگر زبونم لال اونجا نبودم، معلوم نبود که چه بلایی سرت می آمد...  من و بابایی تصمیم گرفتیم که با گذاشتن پشتی مانع این کار خطرناکت بشیم، ولی غافل از اینکه با این تصمیم را...
5 آذر 1390